پیمانه فقط پیمانه ی آقامون لورنتز!
Observations & Reflections
This is the personal blog of Mohammad Mirhosseini
ز عشق آغاز کن تا نقش گردون را بگردانی
که تنھا عشق سازد نقش گردون را دگرگونش
Wednesday, December 26, 2012
ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام
Wednesday, August 10, 2011
A tribute to a memory ....
اصولا علاقه ای به متن های عاطفی ندارم و همیشه احساس میکنم اینجور نوشته ها خالی از صداقت هستن. برای همین شاید نوشتن این جملات توسط شخصی مثل من عجیب به نظر بیاد.
دو تا انگیزه دارم از نوشتن این مطلب، یکی ابراز تسلیت و همدردی به یه دوست قدیمی هست در رفتن پدرش و دیگری ادای احترام به یاد و خاطره کسی هست که زندگی اش همیشه برا من الهام بخش بود.
خبر درگذشت امیر عابدی برا من غیر منتظره نبود. به خاطر بیماری ای که گریبانگیرش بود مدت ها بود که میدونستم این واقعه تلخ ممکنه رخ بده. واکنشم اما در مقابل این خبر، بر خلاف انتظارم، نه ناراحتی که خشم بود. عصبانیت از این که انسانی به این مهربانی و بزرگواری به همین راحتی وبدون رسیدن به سنین پیری از بین ما بره. عصبانیت از خلقتی، که اگر راست باشه، غیرمسئولانه موجودی به ظرافت انسان به وجود میاره و بعدش هر وقت دلش خواست حذفش میکنه...
ذهنم پر بود از خیلی فکرا در مورد پوچی زندگی و تلخی مرگ. حرف هایی که فرهنگ سنتی ما از کودکی تحویلمون داده و گوش هممون از شنیدنشون پره. اما بعدش با فکر کردن به زندگی امیر عابدی احساس کردم که مرگ، کمترین قرابت رو با خاطره این مرد داره. برا من خاطره اش فقط و فقط یادآور زندگیه. از تصویرش تو لباس سفید نیرو دریایی زیر آفتاب تو یه ظهر گرم تو بوشهر بگیر تا تصویر آواز خوندنش توی شب چهارشنبه سوری. من خیلی کم از نزدیک در تماس بودم باهاش اما شخصیتش بر زندگی من همیشه تاثیرگذار بوده. به نظرم برجسته ترین ویژگی اش این بود که زندگی رو در همه ابعادش زندگی میکرد. در زندگی شخصی اش موفق بود. در زندگی کاری اش هم همینطور. از نظر مالی موفق بود اما هر کس دیده بودش میفهمید کمترین وابستگی ای به داشته هاش نداره. سختی های جنگ و رنج خدمت به کشورش رو تحمل کرده بود فارغ از این که چه رژیمی بر مملکت حاکمه و چه ایدئولوژی ای تبلیغ میشه. و مهمتر از همه این که بچه هایی تربیت کرده بود که موجب افتخار خودش بودن و همشون از بهترین آدم هایی هستن که من میشناسم.
تحمل دوری عزیزان سخته، چه در سفر زندگی و چه در سفر مرگ. و هرچی انسان درگذشته شخصیت تاثیرگذارتری داشته باشه تحمل دوری اش سخت تره. نمیتونم تصور کنم که خانواده اش الان چه حالی دارن. فقط میخواستم با گفتن این حرف ها قدری ادای دین کرده باشم. به نوید عزیز تسلیت میگم و بهش میگم که همه ی ما (من ودوستانی که امیرعابدی رو میشناختیم) در غمش شریکیم و به نظرم تحمل این مصیبت کمترین کاریه که میشه در بزرگداشت زندگی شجاعانه و نیکوی پدرش انجام داد.
Wednesday, July 13, 2011
Desire
Friday, September 24, 2010
اندر کرامات این قوم

در هفته ای که گذشت با یکی از دوستان آمریکایی در باب سیاست صحبت میکردیم که بحث رسید به جناب نیکسون . بنده هم که از قبل میدونستم قاطبه ی مردم آمریکا از ایشون دل خوشی ندارن با هزار ترس و لرز پرسیدم که: "راستی چرا شما از نیکسون بدتون میاد؟" و با احتیاط بسیار اضافه کردم که به نظر میاد این شخص خیلی به فکر منافع ملی شما بوده.
جواب داد:" خوب آخه نیکسون "moral" نبود". گفتم چرا؟ انتظاری که داشتم این بود که بگه نیکسون واسه قانون و دموکراسی خیلی ارزش قائل نبود و ... . گفت به خاطر اون فیلم ها تو ماجرای واترگیت. تا این جاش بد نبود. گفتم:" واسه این که فیلم ها رو تحویل نداد؟" گفت :"نه بابا فیلمو که به زور ازش گرفتن." گفتم: "واسه این که فیلم ها رو دسکاری کرده بود؟" فرمودند:" نه به خاطر این که تو فیلم ها سر سگش داد میکشید و حتی یه جا بهش لگد زده بود!!" دقت دارین که، نه جنگ ویتنام، نه دستکاری و شنود در انتخابات و ... بلکه بدرفتاری با سگ!
حالا هی ناشکری کنین بگین ایران بده ایران بده. ببینین اینجا هم مردم مشکلات خودشونو دارن. الکی نیس که.
Monday, September 6, 2010
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

این جایی که میبینین پرستشگاه دانشگاه ماست و برای همه ی ادیان هستش. روش نوشته شده ( به نقل از انجیل) که
Friday, September 3, 2010
مورمون ها واقعا وجود دارند
سه شنبه ای که گذشت یه جلسه ای داشتیم که برای TA ها بود. البته دانشجوهای اپتیک سال اول TA نیستن اما به برکت گیر دادن انیستیتو ما هم باید میرفتیم. بین جلسه وقت ناهار بود و فرصتی که مردم با هم آشنا شن.
جاتون خالی یه چینی تو کلاس ما بود کنار من نشسته بود منم همینطوری بهش گفتم که من نمیدونستم شما هم اینترنشنالین. اتفاق جالبی که افتاد این بود که با ناراحتی گفت من اینترنشنال نیستم!
این یعنی طرف آمریکایی کره ای تبار بود. من که دیدم چه گندی زدم سعی کردم ماجرا رو جمع کنم و واسه همین سری گفتم که: ا، چه جالب! از کجا اومدی؟
اونم گفت یوتا.
بعد گفتم ا یوتا شنیدم مورمون زیاد داره و اومدم اضافه کنم که مورمونا چرا ... که خوشبختانه این دوستمون خیلی سریع گفت من مورمونم!
این عکس و لینک زیر هم مربوط به پیامبرشون هست
http://en.wikipedia.org/wiki/Joseph_Smith,_Jr.
Saturday, August 21, 2010
شروع
مثلا من فهمیدم که خیلی چیزا رو که آدم طبیعی فرض میکنشون،ممکنه کاملا وابسته به فرهنگ باشن.
همچنین فهمیدم که حد تحمل و توانایی های آدم خیلی بیشتر از اونه که فکرشو میکنه و البته این بار اولی نبود که اینو تجربه می کردم .