ز عشق آغاز کن تا نقش گردون را بگردانی

که تنھا عشق سازد نقش گردون را دگرگونش

Friday, September 24, 2010

اندر کرامات این قوم


در هفته ای که گذشت با یکی از دوستان آمریکایی در باب سیاست صحبت میکردیم که بحث رسید به جناب نیکسون . بنده هم که از قبل میدونستم قاطبه ی مردم آمریکا از ایشون دل خوشی ندارن با هزار ترس و لرز پرسیدم که: "راستی چرا شما از نیکسون بدتون میاد؟" و با احتیاط بسیار اضافه کردم که به نظر میاد این شخص خیلی به فکر منافع ملی شما بوده.

جواب داد:" خوب آخه نیکسون "moral" نبود". گفتم چرا؟ انتظاری که داشتم این بود که بگه نیکسون واسه قانون و دموکراسی خیلی ارزش قائل نبود و ... . گفت به خاطر اون فیلم ها تو ماجرای واترگیت. تا این جاش بد نبود. گفتم:" واسه این که فیلم ها رو تحویل نداد؟" گفت :"نه بابا فیلمو که به زور ازش گرفتن." گفتم: "واسه این که فیلم ها رو دسکاری کرده بود؟" فرمودند:" نه به خاطر این که تو فیلم ها سر سگش داد میکشید و حتی یه جا بهش لگد زده بود!!" دقت دارین که، نه جنگ ویتنام، نه دستکاری و شنود در انتخابات و ... بلکه بدرفتاری با سگ!

حالا هی ناشکری کنین بگین ایران بده ایران بده. ببینین اینجا هم مردم مشکلات خودشونو دارن. الکی نیس که.

Monday, September 6, 2010

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت


عکس روی تو چو در آینه ی جام افتاد
عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه ی اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره ی گردش ایام افتاد
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه ! که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد
هر دم اش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

این جایی که میبینین پرستشگاه دانشگاه ماست و برای همه ی ادیان هستش. روش نوشته شده ( به نقل از انجیل) که
Mine house shall be called an house of prayer for all people

Friday, September 3, 2010

مورمون ها واقعا وجود دارند

سه شنبه ای که گذشت یه جلسه ای داشتیم که برای TA ها بود. البته دانشجوهای اپتیک سال اول TA نیستن اما به برکت گیر دادن انیستیتو ما هم باید میرفتیم. بین جلسه وقت ناهار بود و فرصتی که مردم با هم آشنا شن.

جاتون خالی یه چینی تو کلاس ما بود کنار من نشسته بود منم همینطوری بهش گفتم که من نمیدونستم شما هم اینترنشنالین. اتفاق جالبی که افتاد این بود که با ناراحتی گفت من اینترنشنال نیستم!

این یعنی طرف آمریکایی کره ای تبار بود. من که دیدم چه گندی زدم سعی کردم ماجرا رو جمع کنم و واسه همین سری گفتم که: ا، چه جالب! از کجا اومدی؟

اونم گفت یوتا.

بعد گفتم ا یوتا شنیدم مورمون زیاد داره و اومدم اضافه کنم که مورمونا چرا ... که خوشبختانه این دوستمون خیلی سریع گفت من مورمونم!

این عکس و لینک زیر هم مربوط به پیامبرشون هست

http://en.wikipedia.org/wiki/Joseph_Smith,_Jr.

Saturday, August 21, 2010

شروع


اولین هفته ی زندگی جدید به سختی گذشت، واقعا سخت. تازه وقتی من میگم سخت ببین یعنی چی! خوبیش این بود که این مشکلات آدم رو به وضعیتی میبره که خیلی چیزها رو میفهمه.
مثلا من فهمیدم که خیلی چیزا رو که آدم طبیعی فرض میکنشون،ممکنه کاملا وابسته به فرهنگ باشن.
همچنین فهمیدم که حد تحمل و توانایی های آدم خیلی بیشتر از اونه که فکرشو میکنه و البته این بار اولی نبود که اینو تجربه می کردم .
این عکسی که گذاشتم عکس کتابخونه ی دانشگاه ماس. میخواستم خودم عکس بگیرم امابه خاطر نداشتن دوربین فعلن مقدور نیست.

Saturday, July 10, 2010

کاغذ

And finally, it is here! The permittance to enter, or may be the key to escape. A lofty small piece of paper (about 50 cm^2) which has cost about 5 M Tomans and 160 M seconds!

Friday, July 9, 2010

اولین

اولین معمولا سخت ترینه. تازه بدیش اینه که بعد از کلی کار سخت دیگه مثل پیدا کردن اسم و انتخاب شکل واسه بلاگ باید انجام شه.
اصولا نمی دونم قراره تو این بلاگ چه اتفاقی بیفته. ممکنه چیزای مربوط به زندگی روزمره توش نوشته بشه یا مطالب تخصصی، زبون انگیسی باشه یا فارسی و ... .
خلاصه منتظر باشید تا ببینیم چی میشه. در ضمن از هر پیشنهادی در زمینه ی شکل و ظاهر اینجا استقبال میشه.
فعلن